پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

روزهای سخت

1391/9/1 23:07
نویسنده : مامان نازنین
200 بازدید
اشتراک گذاری

اولین شبی که به دنیا اومدی توی بیمارستان تا صبح خوابیدی و مامان جون هر دو ساعت یکبار میاوردت بهت شیر میدادم و پوشکترو عوض میکرد تا اینکه حدود ساعت شش شروع کردی به گریه و آروم نمیشدی تا اینکه مامان جون بردت بخش نوزادان و بعد از چند دقیقه مامان جون بدون تو اومد دلم ریخت پایین دیدم تو بغلش نیستی ولی مامان جون گفت که کمی تب داشتی و نگهت داشتن گفتن چیز خاصی نیست و زود میارنت.

بابا رضا ساعت 9 اومد قضیه رو براش گفتیم و من خیلی ناراحت بودم پیشت نیستم بابا رضا هم هی میومد بهت سر میزد و میومد پیش من و آرومم میکرد.کمکم کرد رفتم دستشویی و اومدو 1 ساعتی خوابیدم.شب قبل از اومدنت که خیلی بد خوابیده بودم دیشب هم حتی 1 لحظه هم خوابم نبرده بود بیدار که شدم نهار آوردند و بابا رضا قاشق قاشق داد خوردم ویوایش یواش تخت بقلی و همراهاش نینیشونو بقل کردن و رفتن ولی از تو خبری نشد داشتم دیوونه میشدم که دیگه ساعت 5 بود بابا رضا اومد وگفت پاشید بریم بخش نوزادان نی نی رو بگیریم و بریم خلاصه اومدیم خونه ی مامان جون اینا وبابا رضا برامون گوسفند قربونی کرد وهمگی از اومدنت خیلی خوشحال بودند.منم کمی درد داشتم و بابا رضا برای شیر دادن کمکم میکرد و مامان جون و خاله ندا پوشکترو عوض میکردن برای شیر دادن هم که بساطی داشتیم باید کلی بالشت دورم میچیدم تا بتونم شیر بدم تا سحر خوب خوابیدی 2 سا عت یه بارم بهت شیر میدادم و همچین مک میزدی که آدم فکر میکرد یه عالم شیر میخوری ولی فقط چند قطره آغوز میومد بگردم برات نفسم.

تا اینکه نزدیک صبح گریه هات شروع شدو آروم نمیشدی بی قراری میکردی جاتو عوض کردیم مامان جون رات برد بابا رضا رات برد شیرت دادم ولی بازم تا خوابت میبرد گریه میکردی گفتیم شاید چون هنوز شیر ندارم گرسنه ای ولی کاش این طور بود برات تب سنج گذاشتیم تبت 38 بود خیلی ترسیده بودیم خاله ندا پاشویت کرد ولی بازم تبت رفت بالا بابا رضا و خاله ندا بردنت بیمارستان و ساعت 10 بود زنگ زدند که باید نی نی بستری بشه و میگن باید مامانشم باشه . از هولم نفهمیدم چطور با اون بخیه هم شلوار پوشیدم و وسیله هاتو جمع کردیم وبا مامان جون آژانس گرفتیم ورفتیم بیمارستان.رسیدیم بیمارستان خاله ندا تورو بهم داد بگردم برات که از گرسنگی تمام لباسامو میخواستی بخوری تو رو هم لخت کرده بودن و پتو دورت بود شیرت دادم ومامان جون بردت برای اینکه بهت آنژیو کد بزنن من که دل نداشتم ببینم بیرون در ایستاده بودم با یه عالم وسیله فقط بابا رضارو میدیدم که از این طرف به اون طرف میره با کلی کاغذو مشما دستش دیگه تمام بیمارستان داشت دور سرم میچرخیدو صدای آدما تو گوشم میپیچید که خاله ندا اومد گفت بردنش بالا تورو میخوان با هم رفتیم بالا ویه پرستار بد اخلاق شروع کرد تند تند به توضیح دادن و لباسای مخصوص بهم داد منم شکه بودم از حرفاش هیچی نفهمیدم ورفتیم اتاق مادران تا وسیله هامو بذارم و  یه تخت پیدا کنم اتاقو که دیدم زدم زیر گریه یه اتاق با کلی تخت درب و داغون و حدود 25 تا مادر دیگه های های گریه میکردم و مامان جون و خاله ندا دلداریم میدادند دلم میخواست الان در آغوشم توی خونه باشیم .خلاصه این گریه ها تا 5 روز ادامه داشت و تو بیمارستان بودیم منی که تا حالا پوشکتو عوض نکرده بودم و حتی بغلت نکرده بودم با اون وضع جسمی خودم باید تنهایی بدون هیچ امکاناتی شیرت میدادم و میشستمت وپوشکترو عوض میکردم .اولین بار که شستمت یه مامان دیگه اونجا بود ویادم داد منم میشستمت و از درد گریه میکردم و مامان جون از پشت شیشه ها منو میدید وگریه میکرد .بابا رضا هم برام صبحانه نهار شام میاورد و هر شب تو فضای سبز پایین بیمارستان بغلش میکردم و گریه میکردم.....

حالا بیخیال اشکام راه افتاد خداروشکر با همه این سختی ها خوب شدی ومرخص شدی و برگشتیم خونه مامان جون اینا.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان مريم
1 آذر 91 22:28
سلام ماماني
قدم نو رسيده مبارك
اميدوارم هردوتون هميشه سلامت باشيد
به وب ني ني نيومده ي من هم سر بزنيد خوشحال ميشم
بوس بوس





سلام مرسی عزیزم از لطفتون



آدرینا
23 آذر 91 22:13
خیلی نفسه


مرسی عزیزم